متن ها ترجمه ی متن ها تئاتر نقاشی عکس متن های ديگران پيوند ها خانه کوچه
K A R N A V A L Naser Najafi

 

 

بوره

 

    تنها او می‌دانست، به همه هم گفته بود؛ به غیر از خودش (بوره) که چرا او بور است. بین آن همه بچه تنها این یکی بور بود. هر وقت کسی می‌پرسید و یا حدس می‌زد کسی دل‌اش می‌خواهد بداند چرا بین آن همه بچه تنها این یکی بور است می‌گفت: من می‌دونم! و بلافاصله یا بعداً برای آن‌ها تعریف می‌کرد. قصه‌ی مادر بزرگ را تعریف می‌کرد؛ قصه‌ای که شاید بیشتر از صد بار آن را شنیده بود و از بر شده بود.

 

     " بوره" تا مدت‌ها‌ی زیاد متوجه تفاوت خودش با دیگر بچه‌ها نبود؛ از وقتی پا به کلاس اول گذاشت بیشتر متوجه این تفاوت شد، گر چه خوب به یاد داشت  که در دوران کودکی پدر و مادر و اطرافیان‌اش از قشنگی چشم‌های آبی، نرمی موی طلایی و لطافت و سفیدی پوستش خیلی تعریف می‌کردند و حرف می‌زدند. همه ستایشگر زیبایی او بودند. حتی بعضی‌ها احساس نگرانی می‌کردند، یکی از خویشان‌شان گفته بود: این بچه به محض این که پاش به کوچه باز بشه مراقبت‌اش از ده تا دختر مشکل‌تره . دیگری گفته بود: هر روز برایش اسفند دود کنید و دعای چشم زخم  بیاویزید به گردنش. چشمش می زنند.

 

     خودش اما هیچ احساس عجیب و غریبی نداشت، بچه‌ی آرام و با هوشی بود، بعد از رفتن به مدرسه که پی برد سوای اسمی که تا کنون صدایش زده‌اند اسم دیگری هم دارد " بوره" و پس از اولین باری که این اسم را شنیده تا رسیده بود به خانه بدو رفته بود جلوی آئینه و با دقت خود را در آن نگاه کرده بود؛ بعد به رنگ چشم و موی مادر، پدر،خواهر و برادرهایش خوب نگاه کرده بود تنها شباهت زیادی با پدر داشت. بسیاری از رنگ‌ها را خوب می‌شناخت حتی قبل از رفتن به مدرسه، و این یکی از شیرین کاری‌های دوران کودکی‌اش بود رنگ‌ها را نشان‌اش می‌دادند و او اسم آن‌ها را درست می‌گفت. بور رنگی بود که در مدرسه با آن آشنا شد؛ البته این رنگ را هم می‌شناخت اما به نام دیگری (طلایی) او می‌دانست که رنگ چشم و پوست او با رنگ چشم و پوست بقیه‌ی بچه‌ها تفاوت دارد، حالا چرا رنگ متفاوت مو را برای اسم دیگرش انتخاب کرده بودند با همه‌ی هوشیاری‌اش عقل‌اش به جایی قد نمی‌داد.

 

     اوایل خیلی اهمیت نمی‌داد اما هر چه زمان می‌گذشت و نام " بوره" بیشتر از اسم واقعی‌اش مورد استفاده قرار می‌گرفت و مخصوصن از وقتی که شنیده بود یکی از بچه محلی‌هایش پشت سرش از این که چرا او بور است حرف‌هایی می‌زند، خیلی حساس و کنجکاو شده بود پی به علت این تفاوت  ببرد و حرف‌های پشت سرش را بشنود.

 

     خیلی دل‌اش می‌خواست قبل از هر کس از پدر و مادرش بشنود و تعجب می‌کرد چرا تا حالا برایش نگفته‌اند چون که آن‌ها راجع به همه چیز و همه کس برایش حرف زده بودند و یادش می‌آمد قبل از رفتن به مدرسه با محبت به او گفته بودند: هر چیزی را که نفهمیدی و هر سئوالی که داشتی از ما بپرس.

 

     خودش هم نمی‌دانست چرا تا حالا از آن‌ها نپرسیده است و هنوز هم شک داشت بپرسد یا نه؟ تا آن روز که با همان پسری که شنیده بود پشت سرش حرف‌هایی می‌زند - و از آن روز به بعد هم از او خوش‌اش نیامده بود - زنگ تفریح وقت سوار شدن تاب دعوایش شد، بعد از بگو مگو و بعد از این که توانسته بود حق خودش را بگیرد و تاب را سوار شود هم کلاسی‌اش به او می‌گوید:

 من می‌دونم تو چرا بوری. و در می‌رود.

 

     آخه مادر بزرگ که قصه را گفته بود و بیشتر مادر و پدرش به او تاکید کرده بودند:

- این قضیه را بیرون از خانه حق نداری به کسی بگویی مخصوصا به " بوره". اعلام همین ممنوعیت باعث شده بود او تا آن جا که توانسته بود قصه را برای همه تعریف کند، نگفتن به بوره بار سنگینی بود که روی دوش خود احساس می‌کرد تا این که آن روز توفیق اجباری نصیب‌اش شد و خود را سبک کرد.

 

     بعدها کم کم قضیه‌ی" بوره" برایش کم رنگ‌تر شده بود و قصه‌های دیگر مادر بزرگ را دل‌اش می خواست برای بچه‌ها تعریف کند. مادر بزرگ‌ام می‌گه:

- چهارتا شاه دیدم ، دوران قحطی که خوب یادمه، بیچاره عده‌ای بودند قبل از این که از گرسنگی بمیرند خودشان را می‌کشتند، یه عده چند روزی کمی خاک می‌خوردند بعد شکم‌شان باد می‌کرد و می‌مردند، توی آرد خاکه اره قاطی می‌کردند، هسته‌ی خرما را آرد می‌کردند. خیلی دوران سختی بود. آره اون هم که خوب یادم می‌یاد توی حیاط داشتم بازی می‌کردم سکینه سلطان زن حاجی غریب آمد در گوش مادرم یه چیزی گفت، مادرم با مشت کوبید سینه‌اش و سکینه سلطان رفت. رفتم از مادرم پرسیدم: چی گفت؟ چی شده؟ گفت: توی حرم امام رضا شاه را با گلوله کشتند، حالا تو هیچی نگی به کسی تا ببینیم چی میشه، اصلاً نمی‌خواد بری بیرون برو در حیاط را هم ببند.

 

     تعریف‌های مادر بزرگ تمامی نداشت؛ اما هر وقت که او برای بچه‌ها از قصه‌های مادر بزرگ می‌گفت و گاه به جاهای خسته کننده می‌رسید، پیشنهاد می‌کردند: قضیه " بوره" را بگو. قصه‌ای که او کاملاً روان آن را حکایت می‌کرد. علی رغم این که خودش و دیگران چیزی از کنه ماجرا دستگیرشان نمی‌شد، اما خوششان می‌آمد.

 

     باری که قبلاً روی دوش او بود حالا به دوش " بوره" افتاده بود. موضوع به قدری ذهن‌اش را گرفته بود که روی درس و مشق‌اش تاثیر گذاشته بود. معلم و پدر و مادرش متوجه این تغییر شده بودند. حتی یک بار پدرش به مدرسه رفت و با مسئولین صحبت کرد نتوانستند علت را پیدا کنند ضمن این که پدر این اطلاعات را هم گرفت که او اخیراً در محیط مدرسه گوشه‌گیر و منزوی هم شده است.

 

     او یک بار سیاه چرده بودن یکی از هم کلاسی‌هایش را بهانه کرد و علت را از پدر پرسید جواب شنید:

- آن‌ها اهل جنوب، مناطق گرمسیری هستند پدرش منتقل شده این جا مردمان خوبی‌اند.

 

     او صد بار دل دل کرده بود موضوع را با صراحت از والدین خود بپرسد اما یک چیزی مثل ترس و شک توی دل‌اش بود که بازش می‌داشت و با خودش فکر می‌کرد اگر لازم بود حتمن خودشان برایم می‌گفتند. اما بعد از پرسیدن علت سیاه چرده بودن هم کلاسی‌اش و جواب ساده و راحت پدر جرائت پیدا کرد و علت را پرسید - اما هنوز هم نگفت به او می‌گویند " بوره" - جواب پدر به راحتی پاسخ قبلی بود؛ اما او را قانع نکرده بود:

- همه‌ی آدم‌‌ها، همه‌ی بچه‌ها که مثل هم نیستند پسرم!

 

     تا این که تصمیم گرفت هر طور شده مطلب را از دهان همان کسی بشنود که همه شنیده بودند. چگونه اما نمی‌دانست. می‌دانست او کمی تنبل است مخصوصا در نوشتن مشق، سر دوستی را با او باز کرد و یک روز پنجشنبه به او گفت: اگه تو حوصله و وقت نداری من می تونم برات مشق بنویسم. و نوشت و نوشت، بار چندم  او گفت:

 - کاش منم می‌تونستم کاری برا تو بکنم.

 - می‌تونی، اگر بخوای!

- چکار می‌تونم بکنم؟

- قول می‌دی اگه گفتم انجام بدی؟

- قول می‌دم!

- برام تعریف کن چرا من بورم.

- ول کن تو هم.

- قول دادی!

- هیچی بابا الکی‌یه.

- اگه زیر قول‌ات بزنی ... مرد که زیر قول‌اش نمی‌زنه! بگو دیگه.

- باشه بعد از یک ماه مشق.

 

     این را با شرم گفت حتی کمی سرخ شد دلیل‌اش این بود که می‌خواست قضیه را عقب بیندازد. یک ماه گذشت آخرین مشق هم نوشته شد و اتفاقن مسئول خط زدن مشق‌ها آن روز" بوره" بود. به او که رسید خط نزد و چشمکی زد. زنگ تفریح حضور بچه‌های دیگر فرصت به آن‌ها نداد، بوره فکر کرد وقت رفتن به خانه بهترین موقع است. دوشا دوش هم داشتند می‌رفتند. او انگار اولین باری است که می‌خواهد این قصه را تعریف کند، نمی‌دانست چگونه و از کجا شروع کند.

 

                                  - خب بگو دیگه.

 

  - آره چی‌می‌دونم... چیزه دیگه... مادر بزرگ‌ام تعریف می‌کنه... می‌گه پنج‌تا شاه دیده، می‌گه گلوله خوردن ناصرالدین شاه را در حرم امام رضا یادشه، می‌گه احمد شاه خیلی کوچیک بود که شاه شد شمشیرش از خودش بلندتر بوده و غش غش می‌خنده، می‌گه دوره رضا شاه و کشف حجاب که دیگه  خونه شوهر رفته بودم. می‌گه جنگ اول و دوم جهانی یادشه؛ وقتی روس‌ها و انگلیسی‌ها ریختند ایران، بیشتر سربازا انگلیسی هندی بودند... " بوره" منتظر بود او اصل مطلب رو بگه و او لفت‌اش می‌داد. لفت‌اش می‌داد که آخر قصه را وقتی بگه که نزدیک خانه رسیده باشند و او زودی خدا حافظی کند و بره. " بوره" گفت:

- مادر بزرگ‌ات چه چیزایی یادشه!!

- آره چیزای زیادی یادشه که مامان و بابام اصلاً یادشون نمی‌یاد. حتی چندتا کلمه روسی، انگلیسی و هندی هم هنوز بلده. می‌گه توی محله‌ای که آن موقع ما می‌نشستیم بیشتر سربازا روس بودند. همه  بلند قد با موهای بور و صاف و چشم‌های آبی می‌گه خیلی خوشگل بودند. " بوره" سراپا گوش شده بود و گوش‌اش به دهان او. مادر بزرگ‌ام می‌گه پدرِ پدر بزرگ‌ات گاو و گوسفند زیاد داشته همیشه توی خونه‌شون پر شیر و ماست و پنیر بوده تابستون‌ها به همه در و همسایه مجانی دوغ می‌دادند. می‌گه خونه‌تون خیلی بزرگ بوده و سر راه؛ سربازای روس از آون جا زیاد رفت و آمد می‌کردند. می‌گه یه روز یه سربازه روس در خونه‌تون رو می‌زنه زن پدر بزرگ‌ات که تازه عروس بوده می‌ره درو باز می‌کنه می‌بینه یه سربازه روسه، به روسی یه چیزایی می‌گه و با دست پستون‌ خودشو فشار می‌ده مادر بزرگ‌ات می‌ترسه فرار میکنه می‌ره قضیه را به مادر شوهرش می‌گه، مادر شوهرش می‌خنده و می‌گه:

- نترس اون شیر می‌خواد. و یک کاسه شیر پر می‌کنه و می‌گه ببر بده به اون، او هم می‌بره می‌ده سربازه تشکر می‌کنه و می‌ره.

 

     صدای بوق ماشینی توجه آن‌ها را جلب می‌کنه، پدر" بوره" است که با دست پسرش را به طرف خود می‌خواند و برای هم کلاسی‌اش دست تکان می‌دهد. بوره خدا حافظی می‌کند و می‌رود. او صبر می‌کند تا ماشین حرکت کند.

 

 بعد راه می‌افته و بقیه قصه را برای بوره تعریف می‌کند.

 

     می‌گه هر روز روسه می‌یومد جلو در شیر می‌گرفت مادر بزرگ‌ات هم دیگه از او نمی‌ترسید.اما می‌گن انگاریکی دیده یه شب روسه از دیوار خونه‌تون بالا می‌ره، از فردا حال پدر بزرگ‌ات بد میشه. یه شب یک مثقال و سه نخود تریاک رو یک جا با شیر می‌خوره و صبح دیگه از جاش بلند نمی‌شه.

 

      جعفر امیری

      یونی   ۲۰۰۳   آمستردام  

 

بازگشت