![]() |
![]() |
| متن ها | ترجمه ی متن ها | تئاتر | نقاشی | عکس | متن های ديگران | پيوند ها | خانه | کوچه |
| کـــــار نــــــا وال |
|
ناصر نجفی به سيل
خواب , شبی
آشنای ما آمد به كام
چرخ نگردد,
برای ما آمد سراز
مغاك بر آرم
جهان بيارايم كز
اقتدار
سليمان، , سبای
ما آمد ببار ابر
پريشان به تنگ
سالی ها طراوت
سحر از هايهای
ما آمد مرا به
نوبت او عصر
دلگشايی بود به
سنگلاخ وبه
دريا به پای
ما آمد ملال
رهزن جان شد
ستم جهان
بگرفت غبار تا
دل آيينه های
ما آمد منم
دوپاره از اين
دشت تا بدان
وادی هرآنچه
مانده به جا
از خطای ما
آمد هنوز
زنده وصدبار
مرده ام اما به
هر كجا كه
نمردم صدای ما
آمد سخن دراز
وشب اندوده ی
سياهی هاست سياه مست
شب از خونبهای
ما آمد جناب
خامشی وحضرت
فراموشی هر آنكه
را كه پسندی
بجای ما آمد.
2001 دل كوچه
ها ره به جايی
ندارد شبان تهی
انتهايی
ندارد گهی پر
غبارم گهی پر
خزانم مپرسم
كجايی كجايی
ندارد زمستان
هجران عجب سايه
ساری است چنين است
وديگر چرايی
ندارد رهايم
مكن التهابی
مهيبم بيابی تو
رفتن صدايی
ندارد كسی نيست
اينجا كه از
او بميرم سراسر
جهان اش بلايی
ندارد سحر خفته
در پلك تاريك
ايام از آيينه
ها رد پايی
ندارد غزلواره
ها را بسوزانم
امشب دلم
جز غزل آشنايی
ندارد كجا جان
بر آرم از اين
غم كه ديگر وفا
دارديرين
وفايی ندارد. دريادلان
دريادلان,
هجران به
پايان می رسد اندازه ی
دستان ما, تا
مرز جانان می
رسد شهری
عرقريزان به
تب , آوا بر آرد
از طرب بر خيز و
گر تاب آوری ,
آن ماه تا بان
می رسد صد جرعه می
نوشاندت در
باده می
چرخاندت با دامنی
از ماهتاب غولی
غزلخوان می
رسد زخمی كهن
بر سينه اش
رويای شهر
آئينه اش سمت طلوع
تاولش خورشيد
گردان می رسد فرمان نمی
راند به كس ,
آسوده بگذارد
نفس هركس به
رنگی گونه گون
, در خود به
سامان می رسد بطلان
كشد بر دارها,
ويران كند
ديوارها هر گوشه
جامی ارغوان
بر می پرستان
می رسد.
پائيز67 غز ل آخر شعله ـ
خشم خاموشم,
در خزان توفانی پاره های
سردم را, پرده
پرده می خوانی بغض عشق
ممنوعم زخمه
ميزنم برجان تلخ تلخ می
گريد پلك های
بارانی شرحه
شرحه می بارم
لخته لخته
ميميرم ای درنگ بی
حاصل در شبان
ظلمانی عاشقی
جوان بودم می
سرودمت از شن در هجوم
ريگستان لحظه
های ويرانی سالها
گذشت اما يك
غزل نخواند
اين دل خفته در
دل وجان است
اين شرار
پنهانی رشك می
برد گردون بر
سلاله ی مجنون
گرتو
گيسوان انبوه
, در شفق
بچرخانی سرمه دان
چشمانت , سايه
بان نمی خواهد
گر بشورد
اين سودا, در
شب غزلخوانی پنجه می
كشد شعرم بر
ظلام قير
اندود نعره می
زند عاشق , بر
سپاه نادانی ای غزال
گندمگون ,
دارچين حس
وخون می
سرايمت روزی ,
در تبی بيابانی
. پائيز67 غزل كوچ آشفته ای
به بغض گره
كرده درنهان دستی
نميبری به
سروز لف
عاشقان اين كوچ
ارغوان به
بلندای حسرت
است هجران
تباه می كندت
در سكوت جان پروا مكن
كه ريشه نداری
دراين ديار بايارو
با ديار سر
عهد خود بمان وان
رهروان تلخ كه
درخو ن
شناورند گويند
عمق فاجعه را
با ستمبران ای آفتاب
چهچهه های
جوانيم در قيل
وقال قافله
هايت مرا
بخوان غربت
مباد كه پرده ی
تارت در افكند
بگشا ,
شرار پنجره ها
را يكان يكان از شور
واز شراره
جهان تازه
ميشود سودای
عاشقانه تكان
ميدهد جهان. پائيز67 غزل
آشفته پرم ز
آفتاب فصول و گدازه
هاي زمان
چنانكه
شعله بگيرم پراكنم دامان زمين پر
اضطراب و جهان
غول آدمی
خواره رباط
كهنه ی زخمی به سوزمت
به نهان تو
گردباد
وحادثه فرياد باد
پيمائی از اين
شرار شعله ور
آتش فكنده ای
به جهان . به سيل در
بدری گر كمانه
شد قامت بيا كه
دشت آوشنت چله
ميدهد به كمان شرار بغض
زمين در من است
و می شكند شكاف می
دهد آفاق خفته
را به تكان بيا بيا
كه فصل چكاچاك
جام طوفان است و گرنه می
شكند شانه ام به بغض
گران ستارگان به سپهر
توكاكل
افشانند بخوان شبی
خجسته بر
افلاك شاخسار
خزان. به
واژگان چه بگويم
تبر فرود
آمد شكسته
باد جهالت وزو مباد
نام ونشان. |
| بازگشت |